ساقیا بده جامی

حضور تو همیشه سبز و زیباست...دلم بی تو در این دنیا چه تنهاست

سال نو مبارک

فرا رسیدن نوروز باستانی

یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم

بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 17:10  توسط هما  | 

چینی بند زن

دستهایش را زهی که از مته اش آویزان بود ٬ بریده بود . زخم ها را وقتی می شد بهتردید که او زه را به تردستی بر بدنه ی ظرف می رقصانید و سوراخ های ریزی پدید می آورد بی آنکه چینی شکسته بسته از هم بپاشد!بعد هم مفتولي فلزي را از شبكه ي سوراخ ها ردمي كرد و ضمادي از آهـك و سفيده ي تخم مرغ مي ساخت تا با آن روي شكـستگي را بپوشاند . من هرگز به ياد ندارم او براي چيني هاي شكسته اي كه بند مي زد ٬ دنبال واحد و گز و پيمانه و اندازه باشد . بعد ها وقتي ملامين به بازار آمد و چيني هاي چاپ مسعود مادرم سر از گنجه و بوفه در آوردند٬ او شد "چاقو تيز كن ". بعد هم رفت و ديگر نيامد .بعد از آن چاقوهاي خانه براي مادرم تره هم خورد نكردند. پس او  با كندي و لنگي و نا كار آمدي كنار آمد و دم نزد . تو هم ول كن اين ماجراي "واحد دل هاي شكـــــسته " را . دلي كه شكست شكست !

مي ماند دستهاي چيني بند زن محله ي ما كه زخم هاي كاري داشتند و زخم ها را وقتي مي شد بهتر ديد كه مي خواستيم مزدش را بگذاريم كف دستش !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:19  توسط هما  | 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پدر عزیزم:

تو  را سطر به سطر می نویسم  و واژه به واژه به دنبالت می گردم 

 تا تمام دلتنگی هایم را به تو بگویم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 19:18  توسط هما  | 

درد زایمان

 
 
داستان اينگونه مي آغازد كه شبي جمعي از دختران و زنان يهود از دور روزگار و اين همه تبعيض و ظلم در حق دختران و زنان شكايت نزد حضرت موسي مي برند : كه اي موسي اين بار كه به كوه طور رفتي از خداوند خواهش كن كه اين همه درد و رنج زن را كم كند و از بين اين همه درد حد اقل درد زاييدن را از زن بردارد و اين يكي را به مرد سپارد ، گويا مردان زيادي بهشان خوش مي گذرد ... ( يعني به واقع بچه را زنان بزايند اما دردش را مردان بكشند !! ):

بدترين درد ها بود دردي
كه از آن فارغ است هر مردي
چيست آن درد ؟ درد زاييدن
مرگ را پيش چشم خود ديدن
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
ما زنان را هزار خواري بس
درد نه ماه بارداري بس
دردهاي دگر به پيكر ما
درد زادن نصيب شوهر ما
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


 
در باقي داستان موسي به کوه طور مي رود و از خدا آنچه دختران خواسته اند مي خواهد و در برابر مخالفت خداوند كوتاه نمي آيد و آخر سر دعايش مقبول مي افتد و پيك شادي خبر مي دهد كه آنچه خواستي قبول افتاد..

بعد از آن وضع و حال ديگر شد
درد زادن نصيب شوهر شد
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
بود زن در كمال آرامش
وقت زايش قرين آسايش
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
 
نه دگر آخ و ناله اي مي كرد
نه به شوهر حواله اي مي كرد
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
پدر طفل در كنار دگر
داشت فرياد و ناله ، خوف و خطر
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
ناله هايي كه كوه آب كند
جگر سنگ را كباب كند:
اي خدا ، پشتم ، اي خدا كمرم
اي خدا نافم ، اي خدا جگرم
مُردم از درد ، اي خدا مُردم
چه گُهی بود اينكه من خوردم
هفت بندم ز هم گسيخت، خدا
آب عمرم به خاك ريخت ، خدا
آخ نافم خدا ... عجب درديست
درد زادن چه درد نامردي است..»

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


خلاصه چند صباحي بدين منوال گذشت تا اينكه زني با پيرمردي ثروتمند وصلت كرد :

زن جوان بود و مرد مسكين پير
مابقي را دگر قياس بگير

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


جاده هموار و پاي ما لنگان
ماده و نر چنان و حال عيان
چند ماهي گذشت از اين زد و بند
نه خدايا.. گذشت از اين پيوند
مرد به دنبال كسب و كارو
زن پي خوش خوشك گذراني
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

مرد دنبال كاسه و كوزه و
سفته هاي هزار و يك روزه...
زن از آنجا كه شأن اشراف است
هم در اسلاف و هم در اخلاف است..
سر و گوشي نهفته مي جنباند
رهگذاري به باغ خود مي خواند
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خلاصه اينكه بعد مدتي وضع و حال زن گواهي آمدن نوزادي داد :...

خوش خوشك روزگار نو آمد
موسم حاصل و درو آمد
موضع نيش مار كرده ورم
چشم بد دور ، طبل گشته شكم
خواجه سرخوش در انتظار پسر
ليك ترسان ز درد ناف و كمر
خاصه درد پسر كه سخت تر است
آتش قلب و آفت جگر است
 
روز وضع حمل :

در زنک حال وضع ظاهر شد
مردك از بهر درد حاضر شد..
خود لباس عذاب بر تن كرد
رو به درگاه ربّ ذوالمن كرد
شد سوي تخت خود به بيم و اميد
قصه كوته ، بر آن دراز كشيد
همچنان منتظر كه درد آيد
درد زادن به پشت مرد آيد
ليك دردي نبود و راحت بود
پس و پيشش در استراحت بود
ساعتي گذشت بدين نَمَط سپري
بد بلايي است رنج منتظري
آن هم اين انتظار بي معني
در چنين حال زار بي معني

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


مرد در انتظار و اخم آلود
وان طرف، زن به حال زادن بود
عاقبت لاي پرده را وا كرد
رو به اطرافيان ماما كرد:
-« حال خانم چطوره؟» -«اي... بد نيست»
-«آمده؟» -«كاملا نه» -«پسش باقي ست؟»
كمرش آمده ست و بيشترش
گروی آخ نافم ِ پدرش
پس فغان ِ تو كو ؟ صداي تو كو ؟
آخ نافم خدا خداي تو كو؟
واي از اين زادن دگرگونه
بچه گك آمده است وارونه
اي خدا نافمي بگو، شايد
پسرك باقي اش برون آيد
-«پسر است؟» -« اوه ! مثل زهره و ماه»
-«پس چرا ؟ لا..، اله الا..الله !»
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir 
 
در اين گير و دار كه بچه نمي آمد و پدر بخت برگشته متعجب و كلافه از اينكه از درد خبري نيست ناگهان از سراي همسايه صداي آه و ناله مرد همسايه بلند شد :
 
ناگهان از سراي همسايه
شد به گردون صداي هسايه
اي خدا پشتم ، اي خدا كمرم
اي خدا نافم ، اي خدا جگرم
چه گَهی بود اينكه من خوردم
مردم از درد ، اي خدا مردم
آخ نافم خدا خدا ...» -«پسره
پا به دنيا نهاد بلاخره...»
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

قيل و قالي فتاد بين زنان
همه بر پشت دست ، دست زنان
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
خلاصه ، ماجراي اين رسوايي باعث شد كه دوباره زنان نزد پيغمبر رفتند و خواهش كردند برود و هر طور مي تواند دعايشان را پس بگيرد :

باز رفتند نزد پيغمبر
دسته جمعي ، همه زن و دختر

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

كاي كليم خداي بي همتا
مهربان رهبر و پيمبر ما
ما درين شش صباح ، سنجيديم
محنت شوهران خود ديديم
دل ما بر عذاب ايشان سوخت
دل نه تنها ، كه ريشه ی جان سوخت
رو به درگاه ايزد متعال
دست و پايي بكن كه در هر حال
حق به ما منتي گذارد باز ...
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 4:15  توسط هما  | 

خداحافظ رمضان

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:22  توسط هما  | 

بهای عشق مادر

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود:
صورتحساب:

۱ـ تميز كردن باغچه 500 تومان

۲- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان

۳- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان

۴- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان

۵- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان

 جمع بدهي شما به من 3000 تومان

مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :

۱- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ

۲- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ

۳ بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ

۴- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ

و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.

وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا بطور كامل پرداخت شده است
 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:1  توسط هما  | 

روز پدر......


در خيال خويش ديشب عکس آن دلبر کشيدم

زحمت بسيار بردم. خستگي بي حد کشيدم

اول از زلفش گرفتم . تا بسازم خرمني گل

در پريشاني چو ماهي. واژگون از سر کشيدم

مي کشيدم ابروانش تا سحر بر صفحه ي دل

واي از آن ابرو کشيدن. من چنان خنجر کشيدم

مي کشيدم چشم شهلاي خمار آلود او را

در صف مژگان او بر دشمنش لشگر کشيدم

در خيال لب کشيدن نقطه اي افتاد بالا

پاک کردم با زبان از اولش بهتر کشيدم

مي کشيدم ساق و سينه. قامت دلجوي او را

راستي! قامت قيامت بود و من محشر کشيدم

در سخاوت حاتم طايي گداي آستانش

در شجاعت رستم اندر درگهش نوکر کشيدم

عقل را بنهادمي زير سرش بهر متکا

عشق را از بهر او همخواب و همبستر کشيدم

مي کشيدم صبح شد ديدم که اي وا حسرتا

در خيال خويش ديشب عکس مولايم علي حيدر کشيدم

 

پدر عزیزم:

یک قطره عشق به تو کنج دلم را گرفته.

قطره ی چشمم حسرت وسعت دریایی تو را دارد پدر

همه ی عشقم را توی یک قطره می ریزم و از روی گونه هایم راهی لبانم میکنم

تا روی گونه های تو که از پشت قاب شیشه ای لبخند میزنی قرار گیرد

دوستت دارم پدر آسمانی من

 

 


دخترک با چشماني خندان و لباس پوسيده رو بروي پدر زحمتکش ولي ناتوان و عليل خود ايستاده بود و طنين اين جمله را در گوش او مي نواخت .....روزت مبارک

با تکه هاي کاغذ کادوهاي مختلف که توي خيابون پيدا کرده ? جعبه ي مربعي شکلي را کادو کرده بود. اون جعبه  رو روي ميز شکسته ي جلوي پدرش گذاشت. پدر از ديدن اين هديه بسيار خوشحال شد و با خنده گفت: مم...مم...ممنونم عزيزم. پدر با ذوق و شوق بسيار کاغذها را کنار زد و در جعبه را باز کرد اما ناگهان مات و مبهوت ماند.

چون درون جعبه چيزي نبود. بلند شد و سر دخترک فرياد کشيد: هنوز ياد نگرفتي وقتي به کسي هديه  اي مي دي يه چيزي بايد تو جعبه بذاري؟؟؟!!

دخترک در حالي که اشک از چشمانش سرازير شده بود با بغض شکسته? آهسته جواب داد: ا...ا...اما اون جعبه که خالي نبود بابا. اون جعبه پر بود از بوسه هاي من


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:55  توسط هما  | 

تولدی دیگر

بدون هیچ مقدمه ای سلام

و تقدیم به همه ی خوبان و عزیزانم

 

يک شبي مجنون نمازش راشکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد برلب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يارب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا رب ات
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر ميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:7  توسط هما  | 

و اما آخر....

دلم گرفت از این روزا

از این روزای بی نشون

از این همه در به دری

از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از آدما

از آدمای مهربون

از این مترسکای بد

از همدلای همزبون

تو هم که بی صدا شدی

آهای خدای آسمون

آهای خدای عاشقا

تویی فقط دلخوشی مون

آره.. دلم خیلی پره

از غمای رنگ و وارنگ

از جمله ی دوستت دارم

دروغ های خیلی قشنگ

دلم گرفت از این روزا

از آدمای مهربون

از تو که با ما نبودی

از اون خدای آسمون

از اون خدای آسمون

خیلی سخته

هیچ وقت باورم نمی شد برسه یه روزی که مهر خداحافظی روی این وبلاگ بخوره

خودم بی نهایت از خداحافظی دلم میگرفت و نا خود آگاه اشکم سرازیر میشد

درست مثل الان.

سری به وبلاگ یه دوست تازه وارد زدم فقط یه جمله نوشته بود: من خودم رو گم کرده ام......

خیلی این جمله بهم نزدیک بود. یه احساس قریب و آشنا

برای یه مشکلی که برام پیش اومده محتاج به دعای همگی هستم. اگر که اون چیزی رو که گم کردم پیداش کنم حتما دوباره شروع می کنم.

از همه ی دوستان عزیزم سپاسگزارم

دعام کنید 

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی باغ می آورد

و دست های سپیدش را

به آب می بخشد

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودکی معصوم

دلش برای دلم می سوزد

و مهربانی نثارش می کند

کسی که با من نیست

کسی.........

دگر کافیست

 

عقده ی دل می گشاید.. گریه ی بی اختیارم

خدانگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:58  توسط هما  | 

چقدر غافلیم؟؟؟


شبي جورج بوش و توني بلر به بار رفته و سرگرم گفتگو بودند. يک نفر کنارشان نشست و پرسيد که : راجع به چه موضوعي حرف مي زنند.
جورج بوش گفت:« ما داريم جنگ جهاني سوم را طراحي مي کنيم و قصد داريم پانزده ميليون مسلمان و يک دندانپزشک را بکشيم

مرد پرسيد:« براي چه مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟
جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت:« ديدي گفتم؟ هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان سوالي نخواهد کرد
  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:15  توسط هما  | 

مطالب قدیمی‌تر