لبخند زندگی
نوشتن در مورد آنهايي که دوستشان دارم برايم واهمه انگيز است
در هنگام نوشتن علامت سوال ها يکي پس از ديگري نقش نمايي مي کنند
اين گونه مي شود که گاه خيال نوشتن را در ذهنم خط مي زنم
و با ذهني خط خطي به زيستن ادامه مي دهم ؛
چگونه مي توان آسمان نيلگون وجودت را در تکه کاغذي پنهان نمود
آسماني که شايد هر ستاره اي آرزومند درخشيدن درپهناي آن است
و من خوشحال ، که گاه دروسعت آن کورسويي مي زنم
غافل از راه شيري ها
غافل از آن همه کهکشان که در درونت غوغايي به پا کرده اند
اما کاش بداني که همين کورسو براي ادامه دادنم کفايت مي کند
خدايا ، آسمانم را از من مگير
هرچند مي دانم٫ تو می درخشي ٫ نورانی تر از همیشه
و شايد هم ستاره اي مي شوي براي قلبي
و گيسوانت را همرنگ روشناييش مي سازي
و ...
همين حقيقت هاست که گاه رنگ تاريک آزار را به خود مي گيرند
که حريقي مي شوند و گاه مي سوزانند
و حالا ديگر کور سويي هم نيست وستاره هم خاموش
عزيز دلم
امروز نمیخواهم صحنه ذهنت را با غبار غم مکدر کنم
اما چه کنم ؟
از تنهايي اشک ريختن هم روي خوشي ندارم
دوست دارم با هم گريه کنيم
از همان گريه هاي بي صروصدا
گريه اي که فقط من و تو صدايش را بشنويم
من و تو
نه هيچ کس ديگري ..
حس مي کنم بين من و تو گره ايست
توتلاش مي کني ٫ من تلاش می کنم
تا بلکه گره را نابود کنيم
اما اين گره کور مي شود
و اين همان فاصله است که هر لحظه بين دو سر نخ بيشتر و بيشتر مي شود
و گره هم محکم تر
آي؛ اي فرشته ي مهرباني من
هنوز هم شبانگاهان نظاره گر خالق مهتاب مي شوي ؟
همان که با ديدنش يادي از يکديگر در دلمان جرقه مي زند
و گاه دل يکيمان رامي سوزاند
و شايد رعدي شود و قطره باراني از چشمي
اما خزان هم نزديک هست
و حالا ابر ها روي ماه را مي پوشانند
خوب است، درعوض دلي نيست که ديگر تنگ شود
و شايد اين ابر ها همان فاصله ها هستند
بين من تو ...
براي شکوفا شدن گل لبخندت چه چيز خوشحالت مي کند ؟
دوست داري همان گل هاي سال گذشته را نثارت کنم
همان هايي که هنوز هم مجازي باقي مانده اند
و من هميشه حسرت داشتم که به آنها وجودي خارجي هديه دهم
اما افسوس که عيسي نيستم
من از زنده کردن آنهايي که که مرده اند عاجزم
وگرنه سپري مي شدم براي تمام فناشدني ها
براي آنها که فقط خاطره شان را در ذهنم ترسيم مي کنم
آي ، اي همدم تنهايي من
امروز، ابرهای غم چشمانم را پوشانده
فاصله با اشکها و بارانها پر نمیشود عزیز من
من در دنيايي ديگر و تو در دنيايي ديگر
دنياي من چقدر تاريک بود
اما جهان تو را آفتاب نوراني کرده بود
حالا من و تو هستیم با دستانی از آرزو
شايد هر چقدر آرزو هایمان بزرگ شوند فاصله ها هم کوچک مي شوند
پس خدايا ما را دریاب !
مي گويند: از دل برود هر آنکه از ديده رود
اما تو به ديده نيامدي و خوب در دل پناه گرفتي
پناه بگير که در خوب سنگري جا باز کرده اي
حرف زياد است و حوصله ها هم کم
و من هم نا توان از مردم آزاري
برای لبخندت همان رزها را به تو هديه مي دهم
کسي چه مي داند
شايد من هم عيسي شدم
........ عزیزم.
در هنگام نوشتن علامت سوال ها يکي پس از ديگري نقش نمايي مي کنند
اين گونه مي شود که گاه خيال نوشتن را در ذهنم خط مي زنم
و با ذهني خط خطي به زيستن ادامه مي دهم ؛
چگونه مي توان آسمان نيلگون وجودت را در تکه کاغذي پنهان نمود
آسماني که شايد هر ستاره اي آرزومند درخشيدن درپهناي آن است
و من خوشحال ، که گاه دروسعت آن کورسويي مي زنم
غافل از راه شيري ها
غافل از آن همه کهکشان که در درونت غوغايي به پا کرده اند
اما کاش بداني که همين کورسو براي ادامه دادنم کفايت مي کند
خدايا ، آسمانم را از من مگير
هرچند مي دانم٫ تو می درخشي ٫ نورانی تر از همیشه
و شايد هم ستاره اي مي شوي براي قلبي
و گيسوانت را همرنگ روشناييش مي سازي
و ...
همين حقيقت هاست که گاه رنگ تاريک آزار را به خود مي گيرند
که حريقي مي شوند و گاه مي سوزانند
و حالا ديگر کور سويي هم نيست وستاره هم خاموش
عزيز دلم
امروز نمیخواهم صحنه ذهنت را با غبار غم مکدر کنم
اما چه کنم ؟
از تنهايي اشک ريختن هم روي خوشي ندارم
دوست دارم با هم گريه کنيم
از همان گريه هاي بي صروصدا
گريه اي که فقط من و تو صدايش را بشنويم
من و تو
نه هيچ کس ديگري ..
حس مي کنم بين من و تو گره ايست
توتلاش مي کني ٫ من تلاش می کنم
تا بلکه گره را نابود کنيم
اما اين گره کور مي شود
و اين همان فاصله است که هر لحظه بين دو سر نخ بيشتر و بيشتر مي شود
و گره هم محکم تر
آي؛ اي فرشته ي مهرباني من
هنوز هم شبانگاهان نظاره گر خالق مهتاب مي شوي ؟
همان که با ديدنش يادي از يکديگر در دلمان جرقه مي زند
و گاه دل يکيمان رامي سوزاند
و شايد رعدي شود و قطره باراني از چشمي
اما خزان هم نزديک هست
و حالا ابر ها روي ماه را مي پوشانند
خوب است، درعوض دلي نيست که ديگر تنگ شود
و شايد اين ابر ها همان فاصله ها هستند
بين من تو ...
براي شکوفا شدن گل لبخندت چه چيز خوشحالت مي کند ؟
دوست داري همان گل هاي سال گذشته را نثارت کنم
همان هايي که هنوز هم مجازي باقي مانده اند
و من هميشه حسرت داشتم که به آنها وجودي خارجي هديه دهم
اما افسوس که عيسي نيستم
من از زنده کردن آنهايي که که مرده اند عاجزم
وگرنه سپري مي شدم براي تمام فناشدني ها
براي آنها که فقط خاطره شان را در ذهنم ترسيم مي کنم
آي ، اي همدم تنهايي من
امروز، ابرهای غم چشمانم را پوشانده
فاصله با اشکها و بارانها پر نمیشود عزیز من
من در دنيايي ديگر و تو در دنيايي ديگر
دنياي من چقدر تاريک بود
اما جهان تو را آفتاب نوراني کرده بود
حالا من و تو هستیم با دستانی از آرزو
شايد هر چقدر آرزو هایمان بزرگ شوند فاصله ها هم کوچک مي شوند
پس خدايا ما را دریاب !
مي گويند: از دل برود هر آنکه از ديده رود
اما تو به ديده نيامدي و خوب در دل پناه گرفتي
پناه بگير که در خوب سنگري جا باز کرده اي
حرف زياد است و حوصله ها هم کم
و من هم نا توان از مردم آزاري
برای لبخندت همان رزها را به تو هديه مي دهم
کسي چه مي داند
شايد من هم عيسي شدم
........ عزیزم.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۶ ساعت 11:47 توسط هما
|