نامه ای برای تو.......(بهترینم)

عجیبه!!! برای تو گویا همیشه اولین بار است. برایت هر وقت قلم به دست می گیرم لطافتی زیبا و شوری روح انگیز در من از نو زاده می شود. انگار اولین بار است که از شراب ناب حضورت سرمست می شوم و شوری دل انگیز در من جریان می یابد.
شاید هنوز تو را نشناخته ام. هنوز برایم سرشار از چشمه های جوشانی.. این چشمه ها سر در کدام وجود دارند که هنوز واژه هایم را در آنها گم می کنم؟ تنها ماندگاریم دوست داشتن توست.
دلبری...دلربایی...دوست داشتن و حتی عشق همه و همه در برابر آنچه که بودیم و داشتیم سر تعظیم فرومی آورد. می گویند هنرمند کسی است که چشمان هوشش را می بندد و خواستن را تصور می کند. شکسته تر از آن بودم که بخواهم..... و تو خوب می دانی چرا......
آفریده شده بودم برای زیستن.....اما.....اما
همیشه از مانند کسی بودن بیزار بودم. نسخه های کپی برداری شده آزارم می داد. همیشه از قواعد پر از تکرار برخوردهای اجتماعی بیزار بودم. دوستت دارم های تکراری هیچ لذتی ندارند چون نشانی از شکوه و عظمت ندارند.
نه!!! من و تو ما نمی شویم. این عشق در هیچ کتابی نوشته نشده. در هیچ فیلمی به تصویر کشیده نشده. من و تو شکوهمندترین زیستن ایم. زیبا ترین اثر هنری. چرا که هیچ هنرمندی هنگام خلق اثرش بیهوش نبوده است.
به دیوار بلندی که جلوی خورشید را می گیرد خیره می شوم و من خود مجبورم که از لای این دیوار سخت پنجره ای بسازم. پنجره ای که سنگ ها را کنار زده و به خورشید برسد. درست مثل زندگیم که از آن پنجره به خورشید رسید و من هر روز طلوع خورشید را از مشرق آسمان وجودم نظاره گر بودم.... یادت که هست؟؟؟
فکر کنم از حالا باید به دیوار و این روزهای بی خورشید عادت کنم. اما می دانم که حتی اگر خورشیدم نباشد نور را می بینم. اسم پنجره را خیال روشن گذاشتم. هر وقت دلم می گیرد پشت این پنجره می ایستم و تا مدت ها روح خسته ام را می سپارم به دستانش و او خوب می داند مرا کجا راهی کند.......
مرا به جایی می برد همین نزدیکی ها. خیلی نزدیک. با هم به قلب من می رویم همین جایی که تو مهمانی. من می آیم که تو را ببینم. چقدر آرام و لذت بخش است جایی که تو هستی. ساعت ها کنارت می نشینم . تو حرف می زنی و من گوش فرا می دهم. دستانت که باشد حتی پلک نمی زنم. آنقدر آرامم وقتی دستانم در دست توست که دیگر هیچ نمیخواهم. محو تو می شوم. دستانت بوی گل شقایق می دهد و نگاهت آسمانی آبی که من کبوتری هستم که دلش می خواهد فقط در آسمان چشمان تو پر بگیرد.
پنجره ی خیال را خیلی دوست دارم چون تنها جایی است که میتواند چشمانم را در چشمانت گره بزند و دستانم را به دستانت بسپارد. وقت رفتن که می رسد پنجره صدایم می کند. دلم نمی خواهد بروم اما....اما
باز هم می آیم. همیشه می آیم. یاد تو همین جاست. با من....در قلب من... من با تو زنده ام و خوب میدانی
چرا؟؟ چرا اینچنین می نویسم؟ نمیدانم چطور می شود چیزی را که با تمام وجود حس می کنم انتقال بدهم!! قضاوت عقل محکومم می کند به سکوتی سنگین. نمی گذارید به چیزی اعتقاد داشته باشم و فکر کنم همین است که موجب شده اینچنین دوستت داشته باشم و عجین شده باشی در خمیره ی وجودم. وقتی همه چیز معنای وجودی خودش را از دست بدهد و تمام چیزهایی که روزی معنا می دادند معنای خود را از دست می دهند فقط یک چیز ارزش و اهمیت دارد. لحظه! لحظه!!
اعتقاد در لحظه ای خاص!! فکر می کنم و مطمئنم از اینکه ما در لحظه ای خاص معنا پیدا می کنیم. معنایی که اکنون مرا تا ابدیت می برد. فردایی که ممکن است در مقابل هر تفسیری لجوجانه پا به زمین بکوبد ـ چه اهمیتی دارد؟؟
بارها و بارها در عمیق ترین دره ها صدای شکستن و خورد شدن احساساتم را شنیده ام. میدانی که؟؟ لحظه هایی که معنا شدن رنگ می بازد. اما اکنون ـ این لحظه ـ در بلند ترین ارتفاعات و سرشار از احساساتم و میدانم که این لحظه تا تمام شدن ادامه می یابد.
آخر مگر می شود تو را حس کرد و احساسات لبریز نشود؟؟؟ می دانم که می توانم با دست هنر هر لحظه را از نو متولد کنم. هر لحظه را با حس وجودت. و از نو هم متولد شوم........
آری به اندازه ی کافی جوان هستم که تلاش کنم.... با یاد تو.... با حس تو
