روز پدر.....
زحمت بسیار بردم٬ خستگی بی حد کشیدم
اول از زلفش گرفتم ٬ تا بسازم خرمنی گل
در پریشانی چو ماهی٬ واژگون از سر کشیدم
می کشیدم ابروانش تا سحر بر صفحه ی دل
وای از آن ابرو کشیدن٬ من چنان خنجر کشیدم
می کشیدم چشم شهلای خمار آلود او را
در صف مژگان او بر دشمنش لشگر کشیدم
در خیال لب کشیدن٬ نقطه ای افتاد بالا
پاک کردم با زبان از اولش بهتر کشیدم
می کشیدم ساق و سینه٬ قامت دلجوی او را
راستی! قامت قیامت بود و من محشر کشیدم
در سخاوت حاتم طایی گدای آستانش
در شجاعت رستم اندر درگهش نوکر کشیدم
عقل را بنهادمی زیر سرش بهر متکا
عشق را از بهر او همخواب و همبستر کشیدم
می کشیدم صبح شد دیدم که ای وا حسرتا
در خیال خویش دیشب عکس مولایم علی حیدر کشیدم

سلام پدر
این اولین باری است که این روز خاص رو در کنارمون نیستی. خوب هنوز چند ماهی نیست که از رفتنت می گذره.
همیشه با لذت خاطرات شیرینی که با تو داشتم٬ حضورت رو لمس می کردم و وقتی مادر صمیمانه به من می گفت پدر همیشه هست این حضور پر رنگ تر می شد برای من. آنقدر که حتی برای لحظه ای نبودنت را حس نمی کردم.
اما اینبار فرق می کنه. همه در تکاپوی تهیه ی هدیه برای پدراشون هستند. توی بحبوحه ی این روز کم کم حس غریب نبودنت وجودم را پر می کنه.
........ به گلفروشی سر کوچه می رم و دسته گلی سفارش می دم. مثل همیشه ازش می خوام که سفارشی باشه با گلهای تازه برای روز پدر می خوام. ـ برای تو پدرم ـ درست مثل هر سال یه دسته گل پر از غنچه های رز قرمز. فروشنده با اشتیاق تمام گل های شاداب رو جدا می کرد و من در رویایی عمیق فرو رفته ام . با صدای فروشنده به خودم اومدم.
ـ خانم؟ روبان قرمز خوبه؟؟
ـ نه !! روبان سیاه
با تعجب و مکثی عمیق و سنگین سوالشو تکرار می کنه و ادامه میده: آخه برای این روز؟ روبان سیاه؟؟؟!!
و باز هم جواب من: بله روبان سیاه
.... خیلی غمگین با بغضی سنگین دسته گل رو روی سنگی که نشان از تو داشت گذاشتم. سنگینی نگاهت را از توی قاب شیشه ای روی شونه هام حس کردم.
خیلی زود متوجه شدم. سریع روبان گل ها رو باز کردم و تمام اون غنچه ها رو دور تا دور سنگ گذاشتم. میدونستم از رنگ سیاه متنفری و با نگاه سنگینت به من نهیب می زدی : مگه باور نداری کنارتم؟ چرا اینطوری اومدی به دیدنم؟؟ !
همانطور به نگات خیره شدم. با نگات سینه به سینه ی غرور قدم زدم. بغض سنگینم شکسته بود و اشکام امان نمی داد. پلکام خسته و سنگین. گرمای حضورت رو حس کردم و سر بر شانه هات گذاشتم.
وه ه ه ه ه...... چه حس دل انگیزی !!! پدر بود و من و ده شاخه ی گل رز قرمز.
زمان چه زود می گذشت! هر چند اون لحظه محدود به زمان نبودم. توی یک خلسه ی لطیف و دوست داشتنی!! وقتی پلکامو باز کردم خورشید رو دیدم که در نزدیکی شفق رنگ می باخت..
پدر؟؟؟ الان سبک بودم. خیلی سبک. چون کنارم بودی. وقت رفتن که رسید درست مثل قبل تا کنار ماشین اومدی و با مهربانی تاکید کردی: همای من آهسته رانندگی کن... مراقب خودت باش و در آخر هم گفتی.... دست علی به همرات
و من اینبار نه با ناراحتی که با شادی و با تمام وجودم روز پدر رو بهت تبریک گفتم....... و تو چه لبخندی بدرقه ی راهم کردی.
دوستت دارم پدر

دخترک با چشمانی خندان و لباس پوسیده رو بروی پدر زحمتکش ولی ناتوان و علیل خود ایستاده بود و طنین این جمله را در گوش او می نواخت .....روزت مبارک
با تکه های کاغذ کادوهای مختلف که توی خیابون پیدا کرده ٬ جعبه ی مربعی شکلی را کادو کرده بود. اون جعبه رو روی میز شکسته ی جلوی پدرش گذاشت. پدر از دیدن این هدیه بسیار خوشحال شد و با خنده گفت: مم...مم...ممنونم عزیزم. پدر با ذوق و شوق بسیار کاغذها را کنار زد و در جعبه را باز کرد اما ناگهان مات و مبهوت ماند.
چون درون جعبه چیزی نبود. بلند شد و سر دخترک فریاد کشید: هنوز یاد نگرفتی وقتی به کسی هدیه ای می دی یه چیزی باید تو جعبه بذاری؟؟؟!!
دخترک در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود با بغض شکسته٬ آهسته جواب داد: ا...ا...اما اون جعبه که خالی نبود بابا. اون جعبه پر بود از بوسه های من.