دیشب خواستم واسه دل خودم فال بگیرم وقتی فالنامه را باز کردم چشمم به شعری افتاد که هیچ ربطی به دل من نداشت تازه فهمیدم که دلم مال خودم نیست


 

 روزگاری دیرینه ایست که می گذرد و من طبق معمول تنها در خانه هستم. همه جای خانه را سکوت سنگین و غریبی گرفته است. ولی نه..... پرندگان با جیک جیک گوش خراش خود و نسیم که در میان درختان می پیچد و آنان را به هلهله و شادی امیدوار می سازد این سکوت جانفرسا را می شکند و آن را تلخ تر می کند.

اگر اینگونه می نویسم بر من خرده مگیر. چرا که دیگر نه آوای نسیم و نه ناله ی پرندگان٬ هیچکدام برایم زیبا نیستند و دیگر از آنها نفرت دارم.

من به دنبال آواز و نوایی هستم که مرا از تنهایی درآورد. ذره ای... فقط ذره ای محبت و لبخند به من هدیه کند. نسیم به فکر درختان است و پرندگان به فکر فرزند ان خود نغمه سرائی می کنند. پس مرا چه سود؟

من به دنبال چشمان مهربان تو هستم. که با یک نگاه عمیق غم تنهایی را از رخم پاک کند.... من  به دنبال چشمان مهربانی هستم که با هم به دنبال لبخند محبت آمیزی باشیم  که در عین آرامی و سکوت خود٬ سکوت درونم را بشکند و درون  من نیز شادی کوچکی برپا سازد.

من اینک جویای زیبایی های طبیعت و دشت و صحرا نیستم. من اینک به دنبال زیبایی محبت یار ٬ مهر و همدم و عطوفت  هستم و در پی آن هستم تا پنجره های اتاق تنهایی را بشکنم و چشمانم را حریصانه بگشایم و به همه جا بنگرم تا شاید پیدایشان کنم.