اولین پاییز بدون او. . . .
برگ هاي خزان زده ي پاييز چونان نو عروسان قهر کرده از خانه ي بخت، از شاخسار ها جدا مي شوند و خشک و زرد و بي تمنا و بي گناه سر به آغوش خيس زمين مي نهند. چه بي وفا و سرد بود آن جا که مأمن گزيدند و چه سرد لحظه ها درهم کوفته شد.

زمان چونان پيک باد پايي به ديار فراموشي رهسپارگرديد. عاقد ي که روزي تاج مهر و شکوفه بر شاخسار ها نهاد و خطبه ي عشق و زندگي را سرود؛ حال امروز اين پيوند را در هم مي شکند و برگ هاي آرزو و عشق سر به شکستن وصلت مي دهند. دست به دامن درخت مي گيرند و عمر به پا رفته ي خويش را از پاي درخت طلب مي کنند. امروز ديگر جوان و شاداب نيستند ؛ چشمان شاهرگ هايشان، کمند ابروانشان، لبان سرخ انارشان، نازهاي پيدا و هويداي چهره شان همه و همه دست شسته اند از ناز و به دست تقدير چروکيده اند. حتي آن لباس سبز ارغواني روز عروسي به فصل بهار در اين پاييز سرد و خشک ، مندرس گشته است؛ آن چنان چروکيده و زرد که ديگر دل دلربا را زده است. گاه به ياد مي آورم شوق جوانک کوچک تازه روييده بر نوک انگشتان درخت که شادمانه سر انگشتان نازکش را به حلقه ي گل مي آويخت و حال مي بينم که چگونه ساکت و تنها مانده و سر به شانه ي باد مي کند و در غربت و تنهايي باغ تنهايي، هاي هاي مي گريد.
انگار در اين ديار تنها کلاغ است که خوب مي داند دل نو عروسک ما شکسته است و جاي خالي اش را با فرياد هاي قار قار به زمانه فرياد مي زند و سياه پوش از شاخه اي به شاخه ي ديگر بي تابي و بي قراري مي کند.
اين تنها فريادي است که در اين باغ سرد پاييز به گوش مي رسد. شايد سرآغاز قصه ي ما آدميان که کلاغ را شوم مي دانيم اين جاست؛ انگار ما هم مي دانيم وقتي که کلاغ فرياد مي کند لحظه ي مرگ است و جدايي… .