بامدادان به باغ رفتم تا برایت دامنی گل سرخ بچینم. آنقدر چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسست.

بند دامنم بگسست و گل های سرخ همراه نسیم راه دریا در پیش گرفتند. همه رفتند و هیچ کدام برنگشتند. فقط امواج دریا لختی چند به رنگ گلگون درآمد. تو گویی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند.

اکنون دیگر گلی ندارم که ارمغانت کنم اما هنوز دامنم از بوی گل های سرخ عطرآگین است. اگر می خواهی عطر گل ها را ببویی٬ امشب سر بر دامان من بگذار.