نماز باغ
صبحدم وقت نماز٬ من صدایت کردم
خواب اگر می ماندی٬ صبح در باغ خجل می گشتی
قاصدک٬ شاد و سبکبال و رها٬ نامه ی سوسن و سنبل را داد
سرو٬ با طمآنینه وضو کامل کرد٬ رفت سر وقت نماز
پیچک گوشه ی باغ٬ چونکه بازوش دگر تاب نداشت
دست بر خاک تیمم می کرد
جیرجیرک از دور٬ آخرین مصرع شعرش را خواند
همهمه در دل باغ
بلبل از شاخه به آواز بخواند:
سرو قامت بسته است٬ وقت تنگ است٬ شتاب!!
همه قامت بستند٬ باغ می رفت ملاقات خدا
جیر جیرک٬ شنل سبز خودش را بتکاند٬ ماند در آخر صف
باغ پر بود ز تسبیح خدا
من خجل از همه ی غفلت خویش
دست و پایم گم شد٬ نرسیدم به نماز
گل میمون خندید٬ و گل مریم هم
سرو در بین رکوع٬ آنقدر ماند که شبنم برسد
من که یک عمر به دنبال خدا می گشتم
امشب این گوشه ی باغ٬ او صدایم می کرد
من چه اندازه دلم بیدار است !!!!
من خدا را دیدم
پشت آن کوکب سرخ٬ لای آن بوته ی رز
قامت سرو بلند٬ برق آن پولک ماهی در آب
عطر آن یاس سپید٬ نور آن ماه قشنگ
خنک آبی آب٬ روی آرامش خواب گل یخ
چه خدایی دارم٬ چه به من نزدیک است
این نهانخانه ی ذکر٬ پر شد از آیت او
من٬ پر از شوق خدا
گل آلاله به آرامی گفت:
چشم اگر باز کنی همه جا خواهی دید٬ او همین نزدیکی است....
پشت هر بارش باران بهار
بعد هر قوس قزح
لای هر پیچ اقاقی در باغ
پشت راز گل سرخ٬ مهر آن مهر گیاه
هر اناری به درخت٬ گره ی مشت خداست
مشت او باز کنید
دانه ی سرخ انار٬ همه تسبیح خدا
آیه ای سبز تر از این دیدی؟؟؟
تو به یک شبنم اگر خیره شوی٬ طپش ابر بهاری پیداست
گوش اگر باز کنی٬ سر گلدسته ی کاج
بلبل از شوق ٬ اذان می گوید
تو مناجات شب زنجره را می شنوی
خاک این باغ پس از موسم سرما ٬ هر سال
پر شد از ذکر معاد
بوم نقاشی به این زیبایی؟؟؟ !!!
و خدا خلقت خود برد به رنگ
رنگ سبزی برداشت٬ سرو و شمشاد و صنوبر و کمی بوته ی شبدر پایین
و سپس٬ سرخی آن گل و پرهای شقایق و کمی لاله ی ناب
آبی آب و دم بلبل و شب بو و کنارش سنبل
زرد بر بال قناری و رز و گندم پاک (رز = انگور)
این همه جلوه ی هستی از کیست؟؟؟
یاس از آن دور صدا کرد: خدا
گل سرخ خوشبو٬ غنچه ی کوچک خود را به بغل سخت فشرد
غنچه ی کوچک مینای صبور٬ چشمکی زد به ستاره و شکفت
گل محبوبه ی شب٬ عطر خود را زد و یک گوشه نشست
دل باغ٬ هوس باران داشت
قطره ای ریخت به پاشویه ی حوض
و نسیم آمد و آن را برداشت٬ برد تا خانه ی ابر
آب پاشویه پیامی می برد
تا که آن ابر سپید٬ دل خود را بتکاند فردا
ناودان زمزمه کرد: بارش ابر صفایی دارد
صبح فردا دل من٬ میزبان طپش جاری آب
حلزونی کوچک٬ بی خبر از همه جا٬
قامت خسته ی خود را٬ تنها٬ پشت یک برگ تماشا می کرد
چه حیاتی جاری است٬ در تن زنده ی باغ
روح من٬ پر ادراک خداست
گل نیلوفر گفت: همه جا آیت اوست
دیدنش آسان است٬ سخت آن است نبینی او را
شب که از نیمه گذشت
من و شب بو و گل یاس و همه ماهی ها
به جماعت٬ چه نمازی خواندیم.......
!!!!!