و اما آخر....
دلم گرفت از این روزا
از این روزای بی نشون
از این همه در به دری
از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما
از آدمای مهربون
از این مترسکای بد
از همدلای همزبون
تو هم که بی صدا شدی
آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا
تویی فقط دلخوشی مون
آره.. دلم خیلی پره
از غمای رنگ و وارنگ
از جمله ی دوستت دارم
دروغ های خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا
از آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی
از اون خدای آسمون
از اون خدای آسمون
خیلی سخته
هیچ وقت باورم نمی شد برسه یه روزی که مهر خداحافظی روی این وبلاگ بخوره
خودم بی نهایت از خداحافظی دلم میگرفت و نا خود آگاه اشکم سرازیر میشد
درست مثل الان.
سری به وبلاگ یه دوست تازه وارد زدم فقط یه جمله نوشته بود: من خودم رو گم کرده ام......
خیلی این جمله بهم نزدیک بود. یه احساس قریب و آشنا
برای یه مشکلی که برام پیش اومده محتاج به دعای همگی هستم. اگر که اون چیزی رو که گم کردم پیداش کنم حتما دوباره شروع می کنم.
از همه ی دوستان عزیزم سپاسگزارم
دعام کنید ![]()
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی باغ می آورد
و دست های سپیدش را
به آب می بخشد
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودکی معصوم
دلش برای دلم می سوزد
و مهربانی نثارش می کند
کسی که با من نیست
کسی.........
دگر کافیست

عقده ی دل می گشاید.. گریه ی بی اختیارم
خدانگهدار